مرحوم آیت‌الله حاج سیّدمحمّدتقی خوانساری(ره) پس از آزمایش‌ها، به كربلایی كاظم فرمود كه قرآن را می‌توانی معكوساً بخوانی؟ او گفت: آری! و شروع كرد به خواندن سورة بقره، از آخر به اول و آقای خوانساری(ره) فرمودند: بسیار عجیب است، من شصت سال «قل‌هوالله احد» را كه چهار آیه است می‌خوانم، ولی نمی‌توانم بدون فكر و تأمل از آخر به اول بخوانم ولی این مرد عامی، سورة بقره را كه 286 آیه است، بدون تأمل، مستقیماً و معكوساً از حفظ می‌خواند.


 


كسی كه پس از فهمیدن وظیفه، عمل به آن نماید، از نظر روحی سنخیت و همرنگی زیادی با حضرت بقیة‌الله ـ ارواحنا فداه ـ پیدا می‌نماید؛ كسانی كه ظاهر و باطنشان یكی است و گاهی دیگران به آنها نسبت سادگی می‌دهند. از این جهت كه اینها آنچه را در درون خویش دارند، همان‌گونه كه هست بروز می‌دهند و آشكار می‌نمایند و در فكر پنهان كردن آن نیستند. آری، انسان اگر ظاهر و باطنش پاك و خالص شد، فكرش نیز آلوده به خیانت و گناه نباشد، روح او رنگ الهی پیدا كرده، به صفات كمالیّة حضرت ولی‌عصر(ع) مزیّن می‌شود.

چنین شخصی حتی اگر نتواند عمل نیكی یا خدمتی به مردم انجام دهد، فكرش دائماً در پی آن است و حداقل دعای نیك می‌كند. لطف امام(ع) هم به چنین انسان‌هایی زیاد است. داستان عجیب و شگفت‌انگیز حافظ قرآن شدن یك مرد عامی، بی‌سواد، بی‌آلایش و سادة به تمام معنی، به نام «كربلایی محمد كاظم كریمی ساروقی اراكی»، یكی از همین نمونه‌هاست، كه هزاران نفر از مراجع تقلید، آیات عظام، دانشمندان و اقشار مختلف مردم در داخل و خارج كشور، او را عیناً دیده و آزموده‌اند.

آیت‌الله العظمی مكارم شیرازی نقل می‌كنند:

 حدود چهل سال قبل، وقتی طلبة نوجوانی بودم، برای تبلیغ ایّام ماه محرّم، به منطقه‌ای در اطراف ملایر، به نام حسین‌آباد رفته بودم. در مجلس به من گفتند، پیرمردی اینجاست كه حافظ تمام قرآن است و داستان عجیبی دارد. او كشاورز ساده‌ای است كه روزی خسته و ناتوان، بعد از كار روزانه، از كنار امامزاده‌ای در حوالی همان منطقه عبور می‌كرده، و طیّ ماجرایی، این موهبت الهی نصیبش می‌‌شود كه بدون هیچ سابقة قبلی حافظ تمام قرآن می‌گردد. من از ماجرا خوشحال شدم و مایل بودم سؤالاتی از او بپرسم و امتحانش كنم. قرآن به دست گرفتم و او را آزمودم، دیدم یا للعجب این مرد دهاتی بی‌سواد، با تسلط كامل سؤالات را پاسخ می‌گوید، در حالی كه اگر كسی قیافه‌اش را می‌دید فكر می‌كرد، حتی سورة حمد و قل‌هوالله را به زحمت می‌خواند. او ملّا كاظم و یا به تعبیر دیگر «كَل‌كاظم» نامیده می‌شد، و در آن روز هنوز در محافل علمی معروف نشده بود و در قم از او خبر نداشتند. من هنگام بازگشت به قم، این ماجرا را به عنوان ره‌آورد جالبی از این سفر، برای دوستانم شرح دادم، و همگی تعجب كردند كه مردی در این ظاهر، چنان تسلّط عجیبی به قرآن داشته باشد. ممكن است كسی بگوید حافظة او بسیار قوی است و مثلاً سال‌ها زحمت كشیده و آن را حفظ كرده و الآن هم مرتباً می‌خواند كه یادش نرود، در حالی كه چنین نبود. ولی پیدا كردن فوری آیات، بلكه نشان دادن بی‌وقفه، آن‌هم نه از روی یك قرآن معین كه دربارة آن تمرین داشته باشد، بلكه از قرآن‌های كاملاً مختلف چاپی، خطی، ریز و درشت، امری نیست كه بتوان از طریق عادی تفسیری برای آن پیدا كرد. بعد از مدتی، بعضی از علاقمندان، او را به قم دعوت كردند و آوازة او همه جا پیچید. خدمت مراجع و آیات بزرگ همچون آیت‌الله‌العظمی بروجردی رسید و طلّاب در مدرسة فیضیّه مثل پروانه اطراف وجود او را می‌گرفتند، و اگر كسی از دور این منظره را می‌دید، تعجب می‌كرد كه این مرد سادة دهاتی با همان لباس محلّی، در میان این جمع طلاّب، چه می‌گوید. گاهی بعضی از طلّاب چند جمله از آیات مختلف قرآن را از سوره‌های متعدّد گرفته، با هم تلفیق می‌كردند و می‌گفتند: كل‌كاظم! این آیه در كدام سوره است؟ او خنده‌ای می‌كرد و می‌گفت: ناقلاگری می‌كنی؟ جمله اوّل در فلان سوره و قبل و بعدش این است، جمله دوم در فلان سوره و قبل و بعد آن چنین است و همچنین جمله‌های دیگر. از حفظ قرآن مهم‌تر، این بود كه یافتن آیات از روی قرآن، برای او همچون آب خوردن بود، و هر قرآنی را ـ اعمّ از چاپی یا خطیّ ـ به او می‌دادی و می‌گفتی: «كل كاظم! فلان آیه را بیاور» مثل استخاره كردن با قرآن كه قرآن را باز می‌كنند، باز می‌كرد و آیه در یكی از دو صفحه مقابل بود.

مرحوم آیت‌الله حاج سیّدمحمّدتقی خوانساری(ره) پس از آزمایش‌ها، به كربلایی كاظم فرمود كه قرآن را می‌توانی معكوساً بخوانی؟ او گفت: آری! و شروع كرد به خواندن سورة بقره، از آخر به اول و آقای خوانساری(ره) فرمودند: بسیار عجیب است، من شصت سال «قل‌هوالله احد» را كه چهار آیه است می‌خوانم، ولی نمی‌توانم بدون فكر و تأمل از آخر به اول بخوانم ولی این مرد عامی، سورة بقره را كه 286 آیه است، بدون تأمل، مستقیماً و معكوساً از حفظ می‌خواند.

آیت‌الله خزعلی كه خود حافظ قرآن و نهج‌البلاغه و صحیفة سجّادیه می‌باشند، نیز در ملاقات خود با او، دو آیه را كه در كلمات با هم اشتراك داشتند، ضمیمه كرده، پشت سر هم خوانده، محلّ آن را از او می‌پرسند، (یكی آیة 67 انعام و دیگری آیة 88 سوره ص)، بدین ترتیب: «لكن بنا مستقر و سوف تعلمون و لتعلمن بناء بعد حین». بلافاصله در جواب می‌گوید: این دو آیه، از دو جای قرآن است: یكی سورة انعام و دیگری از سورة ص. كسی حرف واو را در كاغذی پشت سر هم، به این صورت: «وو» یك واو را به قصد «ولاالظالین» و دیگری را به قصد «زید و عمرو و ...» نوشته و به كربلایی كاظم نشان داد. گفت: یكی واو قرآن است و دیگری از غیر قرآن. گفتند: كربلایی كاظم! از كجا تشخیص دادی؟ گفت: «یكی نور داشت و دیگری نداشت».

آیت‌الله محسنی ملایری می‌گوید: كربلایی كاظم، بسیار كندذهن و یك ماه رمضان در ملایر میهمان من بود و به مسجد می‌آمد. هر چه كردم دعای سی‌روز رمضان را یاد بگیرد نتوانست ولی به معجزة امام(ع) تمام قرآن را مستقیماً و معكوساً تند و سریع بدون هیچ توقفی می‌خواند. مرحوم آیت‌الله العظمی بروجردی(ره) ایشان را خواستند و من او را به قم نزد آن مرحوم فرستادم و ایشان هم او را آزمایش و امتحان نمودند و او چندی در منزل حاج سیّد اسماعیل علوی رئیس فرهنگ آن روز قم بود. همه روزه فرهنگیان و اهل علم با او ملاقات و از او سؤال می‌كردند. یكی از علمایی كه او را دیده می‌گفت: اگر كسی اعتقاد به دین و خداوند نداشت، كافی بود دو سه روزی با كربلایی كاظم معاشرت می‌كرد، تا با دیدن این معجزة عجیب،  به خدای متعال، قیامت، انبیا، و ائمه(ع) و به قرآن كریم معتقد شود.

آیت‌الله خزعلی می‌گفتند: «من بعد از فوت كربلایی كاظم متوجه شدم كه به او اسرار آیات و باطن قرآن را هم تعلیم داده بودند. یعنی اگر كسی برای شفای مرض ناعلاج، پیدا شدن گمشده، طی‌الارض و مانند اینها از او سؤال می‌كرد، او با قرآن جواب می‌داد. مثلاً به او گفته شد فلانی بسیار مقروض است و از شما تقاضای دعا دارد. در جواب گفته بود من جز قرآن چیزی بلد نیستم. به او بگویید آیة «و من یتّق‌الله یجعل له مخرجاً» تا آخر را تا ده روز فلان تعداد بخواند تا انشاءالله قرضش ادا شود. ولی نباید به كسی بگوید كه اثرش از بین می‌رود.

و اما اصل داستان  و ماجرا را آن گونه كه جناب آقای محمد شریف رازی و دیگران نوشته‌اند چنین است كه، كربلایی محمد كاظم گفت: ماه رمضان بود كه از سوی آیت‌الله حائری(ره) یك مبلّغ مذهبی به روستای ما آمد و ضمن سخنرانی‌های خویش، دربارة نماز، روزه، خمس، زكات و ... بحث كرد و گفت: «هر مسلمانی حساب سال نداشته باشد و حقوق مالی خویش را ندهد نماز و روزه‌اش صحیح نیست».

من به خانه رفتم و به پدرم1گفتم: «شما چرا زكات اموالت را نمی‌دهی؟» گفت: «پسرجان! این حرف‌ها را از كجا می‌گویی؟» گفتم: «این روحانی كه از قم آمده می‌گوید: اگر كسی حقوق مالی خویش، همچون زكات را ندهد مالش حرام است». پدرم گفت: «او برای خودش می‌گوید». من گفتم: «با این وضع، من دیگر در خانة شما نمی‌مانم» و به حالت قهر به قم رفتم. پس از مدتی، پدرم كسی را فرستاد و مرا به روستا بازگردانید، و باز هم بحث ما ادامه یافت. من اصرار داشتم او زكات مال خویش را بدهد، او هم می‌گفت: «این فضولی‌ها به تو نمی‌رسد». تا آنكه بار دیگر من خانة پدر را بر سر این موضوع ترك كردم و به تهران رفتم، و آنجا مشغول كار شدم و پدرم باز كسانی را فرستاد و مرا به روستا بردند.2

درگیری ما ادامه یافت و با خیرخواهی سالخوردگان روستا، پدرم حاضر شد مقداری زمین و بذر آن را به من واگذار كند تا من به طور مستقل به كار كشاورزی بپردازم و مستقل زندگی كنم. او پذیرفت و یك قطعه زمین بزرگ با هشت بار گندم را به من واگذار كرد. من بی‌درنگ، نیمی از گندم را به فقرا دادم و نیم دیگرش را كشت كردم و خدای متعال، بركتی داد كه در آنجا بی‌‌نظیر بود. محصول را برداشتم و به شكرانة لطف خدای متعال با بینوایان نصف كردم و بسیار به فقرا و مستمندان كمك می‌كردم، و دوست داشتم همیشه یار و مددكار مردمان ضعیف و مستضعف باشم. از این روی ما همواره بیشتر از زكات معمولی در راه خدا انفاق می‌نمودیم و خداوند هم بركت زیادی به آن می‌داد. تا آنكه یك روز تابستان كه برای خرمن‌كوبی به مزرعه رفته، و گندم‌ها را جمع كرده بودم، هرچه منتظر شدم بادی نیامد و آسمان كاملاً راكد بود. بالاخره مجبور شدم به طرف ده برگردم. در بین راه یكی از فقرای ده، به من رسید و گفت: امسال چیزی از محصولت را به ما ندادی؛ آیا ما را فراموش كرده‌ای؟ گفتم: خیر، خدا نكند كه من فقرا را فراموش كنم، ولی هنوز نتوانسته‌ام محصول را جمع كنم و این را بدان كه حقّ تو محفوظ است. او خوشحال شد و به طرف ده رفت، ولی من دلم آرام نگرفت. به مزرعه برگشتم، و مقداری گندم با زحمت زیاد جمع كردم و برای آن مرد فقیر برداشتم، و قدری هم علوفه برای گوسفندانم درو كردم و چند ساعت بعد از ظهر، یعنی حدود عصری بود كه گندم‌ها و علوفه‌ها را برداشته، به طرف ده به راه افتادم. قبل از آنكه وارد ده بشوم، به باغ امام زادة مشهور به هفتاد و دو تن رسیدم. من روی سكوی در امامزاده برای رفع خستگی نشستم و گندم‌ها و علوفه‌ها را كناری گذاشتم و به طرف صحرا نگاه می‌كردم. دیدم دو نفر جوان كه یكی از آنها بسیار با هیبت و خوش قد و قامت بود، با شكوه و عظمت عجیبی به طرف من می‌آیند. لباس‌های آنها عربی بود و عمّامة سبزی به سر داشتند. وقتی به من رسیدند، سلام كردم، پاسخ مرا با محبت دادند. همان آقای با شخصیت اسم مرا بردند و گفتند: كربلائی كاظم! بیا با هم برویم فاتحه‌ای در این امامزاده برای آنها بخوانیم من گفتم: آقا، من قبلاً به زیارت رفته‌ام و حالا باید برای بردن علوفه به منزل بروم. فرمودند: بسیار خوب این علوفه‌ها را كنار بگذار و با ما بیا فاتحه‌ای بخوان. من هم اطاعت كردم.

من فكر كردم كه آنان راه امامزاده را بلد نیستند، امّا هنگامی كه حركت كردیم دیدم آنان جلوتر می‌روند. ابتدا امامزاده شاهزاده حسین را زیارت كردیم. آنان سورة حمد و قل‌هوالله را خواندند، و من چون سواد نداشتم به همراه آنان می‌خواندم و صندوق را نیز می‌بوسیدم، و دور می‌زدم، ولی آنان چنین نمی‌كردند و تنها می‌خواندند. سپس از آنجا بیرون آمدیم تا به امام‌زادة دیگری كه هفتاد و دو تن می‌گفتند رفتیم. در آنجا دو امام‌زاده به نام‌های امام‌زاده جعفر و امام‌زاده صالح دفن‌اند و یك قسمت هم به نام چهل دختران معروف است. باز هم من دور می‌زدم و قبر را می‌بوسیدم اما آنان باز هم فاتحه می‌خواندند.

همان آقای با عظمت رو به من كردند و فرمودند: «كربلایی كاظم! پس چرا چیزی نمی‌خوانی؟» گفتم: آقا من ملّا نرفته‌ام، من سواد ندارم.

گفتند: « نگاه كن به آن كتیبه، می‌توانی بخوانی». نگاه كردم، كتبه‌ای دیدم كه نه پیش از آن دیده بودم و نه بعد از آن دیدم. نگاه كردم، دیدم به خط سفید و پر نوری این آیة شریفه نوشته شده بود:

إنّ ربّكم الله الّذی خلق السّموات و الأرض فی ستّة ایاّم ثمّ استوی علی العرش یغشی‌ اللّیل و النّهار یطلبه حثیثاً و الشّمس و القمر و النّجوم مسخّراتٌ بأمره ألا له الخلق و الأمر تبارك الله ربّ العالمین... إنّ رحمة الله قریبٌ من المحسنین.3

پروردگار شما، خداوندی است كه آسمان‌ها و زمین را در شش روز ( = شش دوران) آفرید، سپس به تدبیر جهان هستی پرداخت، با (پردة تاریك) شب‌ها روز را می‌پوشاند، و شب به دنبال روز، به سرعت در حركت است، و خورشید و ماه و ستارگان را آفرید، كه مسخّر فرمان او هستند. آگاه باشید كه آفرینش و تدبیر (جهان) از آن او (و به فرمان او) است. پر بركت (و زوال‌ناپذیر) است خداوندی كه پروردگار جهانیان است... رحمت خدا به نیكوكاران نزدیك است.

آیه را خواندم، آنگاه جلوتر آمدند، و دست خویشتن را از پیشانی تا سینه‌ام كشیدند، و سورة حمد را خواندند و به چهرة من فوت كردند و همة قرآن را در سینة من نهادند. من صورتم را برگرداندم كه به آنها چیزی بگویم. ناگهان دیدم كسی آنجا نیست، و از آن آقایی كه تا همین لحظه دستشان روی سینة من بود خبری نیست، و دیگر از آن نوشته‌ها هم كه روی سقف بود چیزی وجود ندارد. در این موقع دچار ترس و رعب عجیبی شدم، و دیگر نفهمیدم چه شد، یعنی بی‌هوش روی زمین افتاده بودم. هنگامی به خود آمدم كه دیدم شب فرا رسیده است. برخاستم، جریان را فراموش كرده بودم. و در بدنم احساس خستگی عجیبی می‌نمودم. خودم را سرزنش می‌كردم كه مگر تو كار و زندگی نداری، آخر اینجا چه كار می‌كنی؟ بالاخره از امام زاده بیرون آمدم و بار علوفه را به دوش گرفتم و به سوی ده حركت كردم. در بین راه متوجه شدم كلمات عربی زیادی بلد هستم. ناگهان به یاد تشرّفی كه روز قبل خدمت آن آقا پیدا كرده بودم افتادم. باز ترس و رعب مرا برداشت. ولی زود خودم را به منزل رساندم. اهل خانه خیلی مرا سرزنش كردند كه تا این موقع شب كجا بودی؟ من چیزی نگفتم و علوفه را به گوسفندان دادم و صبح زود آن گندم‌ها را به در خانة آن مرد مستمند بردم و به او دادم و بدون معطّلی به نزد پیشنماز محل، آقای حاج شیخ صابر عراقی رفتم، و داستان خودم را از اول تا به آخر گفتم. آقای عراقی به من گفت آنچه را می‌دانی بخوان. من آنها را خواندم. او ساعت‌ها مرا امتحان كرد. نخست سورة رحمان را پرسید، بعد سورة یس، مریم و سوره‌های دیگر قرآن را. من از هر كجا پرسید، از حفظ و بدون كوچك‌ترین لغزش همه را تلاوت كردم. سپس قرآن را بوسیدم. و آقای عراقی به مردمی كه آنجا بودند، گفت: مردم كاظم درست می‌گوید، او مورد لطف قرار گرفته است. مردم بر سر من ریختند و لباس‌هایم را به عنوان تبرّك بردند، و اگر او مرا در خانة خود و اتاق زن و بچه‌اش نبرده بود، مردم ده، گوشت بدن مرا نیز به عنوان تبرّك می‌بردند. آقای صابر عراقی به زحمت مردم را از خانه بیرون كرد و به من گفت: كاظم اگر جان خودت را دوست داری شبانه از این محل برو. در غیر این صورت به عنوان تبرّك به دست مردم آسیب خواهی دید. گفتم: خرمن و گوسفندانم را چه كنم؟ گفت، من دستور می‌دهم آنها را حفظ و جمع‌آوری كنند و پولی هم به من داد و شبانه به ملایر آمدم. آنجا نیز مردم قصه مرا برای آقای سیّد اسماعیل علوی بروجردی كه از علمای ملایر بود گفتند و ایشان تشریف آوردند و با من ملاقات كردند و با اصرار مرا بردند، جلسه‌ای تشكیل دادند و قصة مرا برای شخصیت‌های ملایر نقل كردند. آنها مرا بسیار آزمایش و امتحان نمودند و همه تعجّب می‌كردند.

آری این بود جریان عجیب و ماجرای استثنایی كربلایی كاظم. علما و آیات بزرگ از حوزة علمیّة قم و نجف و شهرهای دیگر او را امتحان می‌نمودند. آیت‌الله العظمی آقای صدر (ره) كه یكی از دو وصیّ مرحوم آیت‌الله العظمی حائری یزدی بودند، پس از آزمایش و امتحان او فرمودند: «نمی‌دانم در واقع چه عملی مورد قبول درگاه الهی است، زیرا من كه سیّد و ذریّه پیامبر(ص) هستم و سال‌ها درس خوانده و در اوامر الهی هم كوتاهی نكرده‌ و نواهی و مناهی را هم ترك نموده‌ام، به این فیض نرسیده‌ام، ولی این پیرمرد بی‌سواد مورد عنایت واقع شده و حافظ قرآن گردیده است».

مرحوم آیت‌الله العظمی سیّد محمد حجت كوه‌كمره‌ای(ره) كه از مراجع حوزة علمیّة قم بودند، نسبت به این حافظ قرآن محبّت و عنایت مخصوص داشتند و هر گاه ایشان را می‌دیدند احترام نموده، او را معجزة ولایت می‌دانستند، و به ایشان مساعدت و كمك مالی می‌كردند و حافظ قرآن هم از غیر ایشان پولی قبول نمی‌كرد.

آیت‌الله حاج شیخ جعفر سبحانی‌ فرمودند: روزی طرف عصر وارد مدرسة فیضیه شدم دیدم كربلایی كاظم كنار باغچة مدرسه نشسته و جمعی از او سؤال می‌كند. من هم رفتم و آیه‌ای از سورة «والصافات» و  سورة «ص» را پرسیدم فوراً جواب داد. پس از او خواستم آیه را نشان دهد و قرآن كوچك بغلی‌ام را به دست او دادم! فوراً یك قبضه را گرفت و گفت: بفرما، و آیه در همان صفحه بود.

همچنین شهید نوّاب صفوی ـ رهبر فدائیان اسلام‌ـ او را امتحان نموده، كلماتی از قرآن را با نهج‌البلاغه تركیب كرده، خواندند و گفتند: این آیه در كجاست؟ كربلایی كاظم فوراً كلمات قرآنی را نشان داد و گفت: اینها از قرآن است، ولی آنها قرآن نیست. پرسیدند: چگونه تشخیص می‌دهی؟ گفت: قرآن نور دارد و می‌درخشد...

 پس او را با خود به تهران برد و روزنامه‌نگاران كیهان، اطلاعات، تهران مصور و خواندنی‌ها را دعوت كرد و با آنها با وی مصاحبه‌ای به عمل آورد و در جرائد آن روز منتشر نمودند. پس چون عازم مشهد مقدس شدند، وی را با خود به مشهد بردند و هنگامی كه در شهرهای سمنان، دامغان، شاهرود، سبزوار و نیشابور مورد استقبال مردم قرار گرفتند، آن شهید بزرگوار، وی را معرفی می‌كردند تا مردم با دیدن این معجزة حضرت ولی‌عصر(ع)، دین و ایمانشان تقویت شده، ارادة ایشان در عمل كردن به دستورات دین و مبارزه با طاغوت قوی‌تر گردد. در مشهد به مهدیّة مرحوم حاج آقا عا�%

تاريخ : ۱٦ تیر ۱۳٩٠ | ٧:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : علیرضا ساروقی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
صفحات اختصاصی
امکانات وب