در چشم انداز اسلام، زعامت امت و رهبری جامعه چیزی نیست که خود بخود ارزشی داشته باشد تا انسان برای رسیدن به آن تلاش کند یا خواب شیرینش را تلخ گرداند، یا هنگام از دادنش آب گورا از گلویش پائین نرود و همانند "طعام ذی غصه" در گلوگاه زندگیش گیرکندبلکه ارزش زعامت به این است که مقدمه مطلوب دیگر قرار گیرد. ابن عباس می‌گوید: هنگام عزیمت برای هزیمت کشاندن ناکثان بی‌بصرت بصره در منطقه "ذی‌قار" بر پور ابوطالب وارد شدم دیدم که امیر عالم اسلام (ع) کفشش را وصله می‌زند مرا که دید، خطابم کرد و فرمود: پسر عباس این کفش به چند می‌ارزد؟ نگاهی بدان انداختم و گفتم : به هیچ فرمود پسر عباس! به ذات ذوالجلال سوگند که همین کفش بی‌ارزش از حکومت بر شما برای من با ارزش‌تر است، چون آن کفش با همان وضع مشکل شخصی علی(ع) را حل می‌کرد و پایش را از خس و خاشاک حفظ می‌نمود. در حالی که حکومت هیچ گرهی از گره‌های شخصی آن حضرت را نمی‌گشود. آن گاه فرمود: حکومت بر شما در یک صورت برایم ارزش دارد و آن زمانی است که بتوانم با ابزار حکومت گره از کار دردمندی بگشایم یعنی حقی را بر پا دارم یا باطلی را از بین ببرم و مبطلی را بر جایش نشانم.برداشتن بار سنگین حکومت وظیفه است، نه برای فخر و مباهات وسیله. از این رو انسان عاقل هوشمند تا زمانی که این بار به طور معین به دوشش نیاید و سنگینی آن بر گرده‌اش فشار نیاورد، به سراغش نمی‌رود حتی اگر بتواند از آن فرار می‌کند. امیر المؤمنین(ع) می‌فرماید: پس از قتل عثمان مردم برای بیعت به خانه من هجوم آوردند و از هر طرف مرا تحت فشار قرار دادند، چیزی نمانده بود که نورچشمان رسول خدا (ص) یعنی حسن و حسینم زیر دستو پا له شوند، عبای مرا پاره کردند و همانند گله گرگ زده دورم راگرفتند. قسم یه شکافنده دانه و آفریننده انسان که اگر این اجتماع حجت را بر من تمام نکرده بود و اگر خداوند از علما پیمان نگرفته بود که بر شکمبارگی ظالم و تهیدستی و گرسنگی مظلوم صبر نکنند، افسار خلافت را بر پشت آن می‌افکندم و از آ» صرف نظر می‌کردم. ولی آن‌گاه که زعامت به سراغ علی (ع) آمد و تحمل آن بر اوتعیّن پیدا کرد، و حتی جنگ ویرانگر را نیز پذیرا شد و گامهای اول حکومتش را با نبرد با ناکثان برداشت و قبل از فراغت از جنگ با قاسطان به پیکار با مارقان برخاست. علی(ع)درباره رهبری خودشان می‌فرمایند: من سنگ آسیای حکومت بودم که بدون من توان چرخیدن نداشت. عده‌ای پیراهن خلافت را به تن کردند در حالی که قواره‌اش بر اندامشان گشاد بود. با این که هرکس این ناموزونی را به وضوح و روشنی حس می‌کرد، حاضر نشدند آن را به اهلش واگذارند. به حق مسلم من تجاوز کردند و آن را به تاراج بردند و بر پیکرش چوب چوگان بازی کردند. در حالی که چنگالهای غصب بر حق من پنجه انداخته و دندانهای طمع برای لقمه‌لقمه کردن آن تیغ تیز کرده بود استخوان در گلو و خار در چشم صبر کردم.

« فصبرت و فی العین قذی و فی الحلق شجی أری تراثی نهبا».



تاريخ : ۳۱ خرداد ۱۳٩٠ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : علیرضا ساروقی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.
صفحات اختصاصی
امکانات وب